افق

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !
.
.
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم …
.
.
به مادر قول داده بود بر می گردد …
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :
بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت …
.
.
من می خواهم در آینده شهید بشوم …
معلم پرید وسط حرف علی و گفت : ببین علی جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
آقا اجازه … شهید …
.
.
گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:شهید,پلاک,گمنام,پدر,خدا,ساعت 16:18 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود.

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ...!

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:میخواهم برگردم,کودکی,دلهایمان,افق,ساعت 16:16 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

خدا در دستیست که به یاری میگیری ،

در قلبیست که شاد میکنی ...

در لبخندیست که به لب مینشانی ...

خدا در عطر خوش نانیست ، که به دیگری میدهی

در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی

و آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی ... !

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:خدا,یاری,شاد,قلب,عطر,نان,عهد,افق,ساعت 16:14 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

موضوع انشاء : خوشبختی

به نام خدا

خوشبختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد

پایان !!!

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:انشا,پدر و مادر,خوشبختی,ساعت 16:12 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

یادمون باشه همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" ، کمی کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" ، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست .

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:یادمون باشه,شوخی,کنجکاوی,همین طوری,احساسات,به من چه,ساعت 16:5 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا
...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز
معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می
زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز
بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در
مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو
به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر
ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون
نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای
داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم
صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه
خالی شد . . .

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393برچسب:معلم,سارا,مادرم,مریض,بابام,بغض,بستری,خون,داستان غم انگیز,ساعت 16:2 توسط بهروز ایران نژاد|

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر.

 

به زودی زمانی خواهد رسید

 

که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

نوشته شده در دو شنبه 13 مرداد 1393برچسب:فرصت,دست,فرزندانت,روزی,اجازه,نخواهد دار,متن فوق العاده غمگین,ساعت 17:21 توسط بهروز ایران نژاد|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت